کاش می شد ،روزه سخت سکوت
را، به اغاز سخن، افطار کرد...
کاش می شد ،با پلی از غم گذشت
تا در انسوتر، ترا دیدار کرد...
کاش می شد ،جسم منحوس فراق
تا ابد ،صد مرتبه بر دار کرد...
کاش می شد ،قایقی از جنس کوه
ساخت،با موج قدر پیکار کرد...
کاش می شد ،رفت تا اوج فلک
این قفس،زنجیر را انکار کرد...
کاش می شد ،بین این نامحرمان
قاصدک را، محرم اسرار کرد...
کاش می شد ،نغمه ای شد در گلو
مثل بلبل ،بر لب منقار کرد...
کاش می شد ،لحظه ای پروانه وار
گرد شمعی ،بال و پر،ایثار کرد...
کاش می شد ،از میان لحظه ها
لحظه ای کوتاه را، بسیار کرد...
کاش می شد، با تمرکز،با دعا
روح و جسمی در کنار،احضار کرد...
کاش می شد، انعکاس جمله ای
را میان دره ای ،اصرار کرد...
کاش می شد ،از میان واژه ها
واژه ای را دائما تکرارکرد...
کاش می شد، کنج زندان سکوت
با شهامت، عشق را،اقرار کرد..
برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
برای عشق قبول کن ولی غرورتت را از دست نده
برای عشق گریه کن ولی به کسی نگو
برای عشق مثل شمع بسوز ولی نگذار پروانه ببینه
برای عشق پیمان ببند ولی پیمان نشکن
برای عشق جون خودتو بده ولی جون کسی رو نگیر
برای عشق وصال کن ولی فرار نکن
برای عشق زندگی کن ولی عاشقونه زندگی کن
برای عشق بمیر ولی کسی رو نکش
برای عشق خودت باش ولی خوب باش
اگر اشک می دانست که برای متولد شدنش
قلب را شکستنی در کار است
هرگز برای جاری شدن لحظه شماری نمی کرد

همچون شعله شمع باش
که تا آخرین لحظه ی بقا
سر به آسمان دارد
نه همچـون اشــک شمـع
که به هر بهـانه به فـرو
دسـت ها می نشیند

اشک تماشائی
ای که دیدی به عیان اشک تماشائی من
ترسم این سیل برد مردم بینائی من
گفته بودی بزنم نقش تو بر لوح خیال
تا خیالت چه کند با دل سودائی من
خواب گیسوی تو دیدم که چو یلداست بلند
روشن از کوکب چشمت شب یلدائی من
گرچه هستی همه دام است چه بیم است مرا
نشود صید کسی آهوی صحرائی من
سینه ام زخمی فریاد شد از شوق حضور
شور عشقت بسر آورد شکیبائی من
سوختم سوختم ای دیده بیفشان آبی
تا که افشا نشود قصه ی شیدائی من
موج عشق تو به گرداب جنونم انداخت
غرق در ورطه ی خون شد دل دریائی من
با تو پرواز در آن سوی رهائی زیباست
بی تو عالم قفس بسته ی تنهائی من
آسمانی و تو را نیست کرانی پیدا
گوشه ای دیده ز تو وسعت بینائی من
اینجا غریبه کیست جز من برای من
شد سرنوشت من دلتنگ تر شدن
حالا برای تو از خود نوشته ام
ای آشنای من دل را ورق بزن
هستم مسافرت ،آواره دلت
هر جا که یاد تو آنجا مرا وطن
از شوق یک شکست مجنون ترین شدم
آن کوزه ها که هیچ،من را تو می شکن
هر روز آه من همراه هر غروب
من با غم دلت یک جنگ تن به تن
قلبم به من نوشت وقتی که با تو بود
دنبال من نگرد از من تو دل بکن
حالا خودت بگو ای آشنا ترین
اینجا غریبه کیست جز من برای من؟

اي مسافر غريبه چرا قلبمو شکستي ؟
رفتي و تنهام گذاشتي دل به ناباوري بستي
اي که بي تو تک و تنهام توي اين غربت سنگي
مي دونم بر نميگردي شدي همرنگ دو رنگي
همه زندگي من اون نگاه عاشقت بود
چرا فکر کردي به جز من يکي ديگه لايقت بود ؟
رفتي و ازم گرفتي اون نگاه آشناتو
واسه من باقي گذاشتي التهاب لحظه هاتو
حالا من تنها نشستم با نواي بي نوايي
چه غريبم بي تو اينجا اي غريبه بي وفايي
سراغت را از شقایق های وحشی گرفتم
گفتند: ما خواب بودیم کسی را ندیده ایم
به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام تو ان را ندیده ای؟
کلامش بارش سکوت بود
حال من مانده ام با کوله باری از یادها و تنهایی ها
وغروبی دیگر که انعکاسی از نگاه توست
برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم
جاودانه دوستت دارم
بي تو دنيا بر سرم آوار شد
بين ما هرپنجره ديوار شد
آنكه اول نوش دارو مي نمود
برلب ما زهر نيش مار شد
درد ما در بودن ما ريشه داشت
رفتن و مردن علاج كار شد
عيب از مابودن از ياران نبود
تا كه ياري يار شد بيزار شد
عاقبت با حيله سودا گران
عشق هم كالاي هر بازار شد
آب يكجا مانده ام دريا كجاست؟
مردم از بس زندگي تكرار شد
زندگی یعنی مسیری رو به آب ،
زندگی یعنی نه بیداری نه خواب
زندگی یعنی سرای امتحان ،
زندگی یعنی در ان عاشق بمان
زندگی یعنی کمی و کاستی ،
زندگی یعنی دروغ و راستی
زندگی یعنی صفا ، مهر و وفا ،
زندگی یعنی ستم ، جور و جفا
زندگی یعنی سفر ، راهی دراز ،
زندگی یعنی جهانی رمز دار
زندگی یعنی مهی در پشت ابر ،
زندگی یعنی بلا و درد و صبر
زندگی یعنی دو روزی میهمان ،
ذهن ما زندان است
ما در آن زندانی
قفل را بشکن، در ِ آن بگشای
و برون آی ازين دخمة ظلمانی
نگشايی گل من
خويش را در آن حبس خواهی کرد
همدم جهل در آن خواهی شد،
و در اين ويرانی
همچنان تنگ نظر می مانی
هر کسی در قفس ذهنی خود زندانی است
ذهن بی پنجره بی پيغام است
ذهن بی پنجره دود آلود است
ذهن بی پنجره بی فرجام است
بگشاييم در اين تاريکی روزنه ای
بگذاریم ز هر دشت نسیمی بوزد
بگذاریم ز هر موج خروشی بدمد
بگذاريم که هر کوه طنينی فکند
بگشاييم کمی پنجره را
بفرستيم که انديشه هوايی بخورد
بگذاريم به آبادی عالم قدمی
و بنوشيم ز ميخانه هستی قدحی
طعم احساس جهان را بچشيم
و ببخشيم به احساس جهان خاطره ای
ما به افکار جهان درس دهيم
و ز افکار جهان مشق کنيم
خبری خوش باشيم
و خروسی باشيم
که سحر را به جهان مژده دهيم
نور را هديه کنيم
و بکوشيم جهان
به طراوت و ترنم، تسکين و تسلی برسد
و برويد گل بيداری، دانايی، آبادی، در ذهن زمان
و برويد گل بينايی، صلح، آزادی، عشق در قلب زمين
ذهن ما باغچه است
گل در آن بايد کاشت
گر نکاری گل من
علف هرز در آن می رويد
زحمت کاشتن یک گل سرخ
کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است
بی گل آرايی ذهن


